-
اگر تو بودی...
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 10:43
تو را حس می کنم هر وقت باران می بارد... تو برایم در باران مجسم شده ای... اما هیچ بارانی جای تو را پر نمی کند! کاش تو بودی و باران نبود!! اگر تو بودی... دیگر جایی برای دلتنگی وجود نداشت! آن وقت در لغت نامه ها... دل بستن جای دلتنگ بودن را می گرفت!!!!!
-
تو و سه شنبه!
سهشنبه 9 آبانماه سال 1391 10:37
تو و سه شنبه ها را دوست دارم! سه شنبه قلب هفته و... تو قلب من! تو و سه شنبه ها...
-
ابر خصلت بهار است...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 16:01
و به همین سادگی تمام آرزوهای من منتهی شد به خانه ای در کوچه ای بن بست! هوای این کوچه ابریست... مادرم می گوید : ابر خصلت بهار است... به آفتاب بعد از باران بیندیش...!!!
-
باران بهانه است!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:57
باران بهانه است! آسمان هوس بوسه زدن بر خاک دارد...
-
خوب می دانم که در یادت نمی مانم!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:54
خودم هم خوب می دانم که در یادت نمی مانم! ولی این بیت نیما را برایت باز می خوانم... گر تو یادم کنی یا نه من از یادت نمی کاهم...
-
خودم را قانع می کنم!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:49
هنگامی که انسان حرف می زند می خواهد خود را قانع سازد! اگر کسی قانع باشد... اصلا حرف نمی زند!!!
-
هیچ وقت دل نبند!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:46
هیچ وقت دل به کسی نبند! چون این دنیا آنقدر کوچیکه که ۲ تا دل توش جا نمیشه!! ولی اگه دل بستی هیچ وقت ازش جدا نشو!!! چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمی کنی...
-
آبی باش!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:40
آبی باش مثل آسمان! تا عمری به هوای سر به هوایت باشم...
-
کاش می فهمیدی!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:35
کاش می فهمیدی! قهر می کنم تا دستم را محکم تر بگیری و بلند بگویی بمان!! نه این که شانه بالا بیندازی و آرام بگویی : هر طور راحتی...!!!
-
با دلم بازی نکن!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:32
حوصله ات که سر می رود با دلم بازی نکن! من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام...
-
دوستت!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:29
از همه دار دنیا فقط یک چیز دارم... دوستت!
-
آشوب!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:27
آشوب ؛ همان حس غریبی است که وقتی به لب های تو لبخند نباشد ؛ دارم...
-
هنگام دلتنگی...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:21
زیباترین حس هر کسی مرور خاطره های خوب است! پس مرورت می کنم هنگام دلتنگی...
-
به جز...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:18
زیر آسمان چیز جدیدی نیست! به جز... من و تو...
-
تو به اسم دیگری در آمدی...!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:16
قرعه کشی که تمام شد تو به اسم دیگری در آمدی... تقدیر به جای خود! اما لااقل اسم مرا هم در کیسه ات می انداختی...!
-
عشق حد و مرز نمی شناسد...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:13
این که عشق حد و مرز نمی شناسد... شعار شاعرهایی است که حتی یک بار هم سیم خاردار های میان دو کشور را از نزدیک ندیده اند!!!
-
درست زیر گوشمان...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:10
درست زیر گوشمان آدم ها با دردهایشان درگیرند و ما همچنان جک می سازیم و به ریش خودمان می خندیم!!!
-
باشد قبول!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:07
باشد قبول! خدا کند هر آن چه تو دوست داری همان شود!! چرا که قلبت آن قدر وسیع و مهربان است که مطمئنم از فردا دنیا برای همه بهشت خواهد شد!!!
-
شب به خیر!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:04
تنهایی یعنی آرامش این که مجبور نباشی هر شب به کسی بگویی : شب بخیر عزیزم!!!
-
وقت رفتن است!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 15:01
قرار بود بهشت زیر پایت باشد! حالا هر کجای زمین که به دنیا آمدی... من هنوز هم تمام قرارهایمان یادم هست!! کفش هایت را بپوش بانو... وقت رفتن است!!!
-
زخم زبان...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:57
زخم زبان... پانسمان نمی شود!
-
بی مهری...!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:56
جای خالی انسان ها چه ساده پر می شود با... بی مهری...!
-
روزگار روزگار دیگریست...
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:54
ای قطار! راهت را بگیر و برو!! نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه! روزگار روزگار دیگریست...
-
همه حق را به من دادند!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:51
از جدایی مان برای هر کسی گفتم حق را به من داد! اما... این ها نمی دانند من حق را نمی خواهم!! حق که برای من تو نمی شود...!
-
هوای فاصله سرد است!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:47
هوای فاصله سرد است! از کلاف دلم برایت خیال گرم می بافم...!!!
-
ممنون!!!!!
پنجشنبه 4 آبانماه سال 1391 14:45
بعد از تو... جواب همه ی دوستت دارم ها... ممنون شد!
-
لمس خیالت هم وضو می خواهد!!!!!
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 11:51
تا یادت می کنم باران می بارد... نمی دانستم لمس خیالت هم وضو می خواهد!!!
-
من و یارم...........
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 11:47
در کشور من شاهی بود که برای سرگرمی خود بازی ساخت که دو نفر بر روی ترازو روند و هرکس که وزنش کمتر بود کشته شود! از بخت بد من... من و یارم رو به روی هم افتادیم!! من برای این که یارم زنده بماند...ده روز غذا نخوردم! روز مسابقه..... یارم به پایش وزنه بسته بود.....!!!!!
-
با چه زبانی به تو بگویم خوب نیستم!!!
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 11:41
کم سرمایه ای نیست داشتن آدم هایی که حالت را بپرسند! از آن بهتر داشتن آدم هایی است که بتوانی در جواب احوالپرسی هایشان بگویی... خوب نیستم...!!!!!
-
بند نمی آید...
سهشنبه 2 آبانماه سال 1391 11:35
انگار که شاهرگ احساسم را زده باشی... بند نمی آید دوست داشتنت!!!