-
رفته ای اما...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:11
رفته ای اما هر لحظه حضورت در من پررنگ تر می شود؛ هر قدم که جلوتر می روم بیشتر در فکرت غرق می شوم... انگار که خاطراتت را به جای پرتاب به دورترها جلوی پای من انداخته ای...
-
لحظه ای تصور کن!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 14:06
لحظه ای تصور کن او را کنار دیگری... شاید حالم را فهمیده ای...
-
زیاد دوستش داشتم!!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 14:04
همه چیز زادش دل را می زند... زیاد دوستش داشتم!
-
خسته ام!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 14:02
برایم جامی از آتش بیاورید... مذاب داغ بر اندامم بریزید... بگذارید جهنمی باشم... خسته ام از این بهشتیان بی درد... از سایه ی سرد این درختان بی ریشه... خسته ام.
-
جائولوژی عمومی!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 14:00
جا می گذارم همه ی رد پاهایم را همان نزدیکی خودم پشت سرم؛ ما عادت داریم جا بگذاریم... وبه طورعجیبی جا بمانیم و جا بخوریم!
-
خوب مشق می کنم!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:56
صبوری را به قدر کفایت یادم داده ای؛ خوب هم مشق می کنم. زمان آن نرسیده عنوان درس را عوض کنی؟؟؟؟؟؟؟؟
-
تو نمی فهمی...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:54
تو نمی فهمی... باران هر لحظه توی چشم هایم تندتر می شود. گاهی شاید با نگاه کردن بفهمی که فقط یک پلک فاصله دارم با شکستن.
-
مسمومشان کرد!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:50
بارها و بارها گفتم محبتت رابه زور به خورد دیگران نده... تاریخ مصرفش تمام شده بود مسمومشان کرد!
-
خندیدم...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:48
دیشب که نمی دانستم برای کدام یک از دردهایم گریه کنم کلی خندیدم...
-
دل پرتوقع من!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:46
پیشانی ام چسبیدن به سینه ای را می خواهد و چشمانم خیس کردن پیراهنی را... عجب دل پرتوقعی دارم من...!
-
به سادگی رفت...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:44
به سادگی رفت... نه اینکه دوستم نداشت... نه! فهمید خیلی دوستش دارم...!!!
-
بادام تلخ!!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:41
درخت بادامی که کاشتی و رفتی با اشک آب دادم... بادام تلخی داد...
-
هم قد شدیم...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:38
هم قد شدیم... خدا می داند چه چیزهایی را زیر پاهایم گذاشتم...!
-
به راه راست برو...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:36
چه آزمون دشواری است قلبت را سمت چپ بگذارند و بگویند به راه راست برو...
-
دلگیر نباش!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:34
دلگیر نباش! دلت که گیر باشد رها نمی شوی...
-
امید باران دارم...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:33
و اینک تنها از ابری که از سیگارم بلند می شود امید باران دارم...
-
مرورکن!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:31
یه وقتایی هست که باید بشینی یه گوشه و جریان زندگیت رو فقط مرور کنی... بعدشم بگی : به سلامتی خودم که این قدر تحمل داشتم!!
-
تنهایی هم مد شده...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:28
تنهایی هم مد شده... همه به هم خیانت می کنند و بعد داد می زنند : تنهایم...
-
برد با کسی است که...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:25
این روزها برد با کسی است که بی رحم باشد... از دلت که مایه بگذاری سوخته ای...
-
خاطرات ما را...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:23
ما عهدها را می شکنیم... خاطرات ما را...
-
نه آهی...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:22
حالم خوب است! نه اشکی... نه آهی... می خندم!! اما خنده هایم درد می کند...
-
هیچ وقت...
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:20
هیچ وقت سوالی نپرسید که یکی از جواب های منطقی آن می تواند به شما چه ربطی دارد باشد...
-
به خاطر مردم تغییر نکن!!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:17
به خاطر مردم تغییر نکن! این جماعت هر روز تو را جور دیگری می خواهند!!
-
نوازشم کن!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:15
نوازشم کن! نترس تنهایی ام واگیر ندارد...
-
سوت پایان رابزنید!
یکشنبه 18 فروردینماه سال 1392 13:13
سوت پایان را بزنید! سادگی ام حریف هرزگی زمانه نمی شود!!!
-
قهوه ام را شیرین کن...
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 21:46
کافه چی! قهوه ام را شیرین کن... آن روزها که تلخ می خوردم روزگارم شیرین بود!!!
-
زمانه ی بدی است!
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 21:44
زمانه ی بدی است! دیگر انگار آدم ها به دست هم پیر می شوند نه به پای هم!
-
کلافه ام...
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 21:41
کلافه ام... این روزها دم به دم بی گدار به آب می زنم و گندابی می سازم مملو از افکار زخم خورده! و ناگذیر هر روز صبح تمام احساسم را در آن غسل می دهم تا آنقدر کثیف به نظر بیاید که کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشته باشد!! خیالی نیست! واهمه ای ندارم از حرف های پشت سر. بگذار قضاوت کنند که آلوده و زشت منظر است احساس من...
-
نیمکت های این شهر...
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 21:36
اگر تو روی نیمکتی این سوی شهر تنها نشسته ای و همه آنچه داری کسی است... شاید آن سوی شهر روی نیمکتی دیگر کسی نشسته است که همه آنچه ندارد تویی... نیمکت های این شهر را چه بد چیده اند...!!!
-
چه می شود کرد؟!
جمعه 16 فروردینماه سال 1392 21:31
درست زمانی که نیاز داشتم درکم کند ترکم کرد... چه می شود کرد؟! این رسم دنیای این روزهاست...