-
سرم را باد برد...
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:19
شانه ات را دیر آوردی... سرم را باد برد...!!!!!
-
خدایا...
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:18
خدایا آدم ها تو را نمی فهمند... ترجمه ات می کنند... آن هم به زبان خودشان!
-
همه می گویند خوش به حالت!
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:14
همه می گویند خوش به حالت! پنج خط می نویسی, چندین هزار نفر می خوانند و دوستت دارند! اما... یکی نپرسید, چند سال زجر کشیدی؟ چند شب بیدار ماندی؟؟ چند سد گریه کردی؟ تا همین پنج خط را از اعماق قلبت بنویسی؟!!!
-
پله های امروز تمام نشده اند!!!
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:11
پله های امروز تمام نشده اند! من... ناتمام! آرزوهایم... ناتمام!! پشت بام احساسم غروب کرد!!!
-
نرو!
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:09
صبرت که تمام شد, نرو... معرفت تازه از آن لحظه آغاز می شود...
-
از بس خوابت را دیده ام...
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:07
از بس خوابت را دیده ام دیگر نمی گویم خوابم می آید... می گویم یارم می آید...
-
جانم...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:05
دلم بهانه ات را می گیرد... چقدرامروز حس می کنم نبودنت را... صدایت در گوشم می پیچد و من می گویم: جانم...؟ مرا صدا کردی؟!
-
تو شوخی شوخی رفتی...
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:02
تو شوخی شوخی رفتی, اتاقم جدی جدی دلش گرفت! چند بیت حرف هم روی دلم بلاتکلیف ماند!
-
خسته شدم از تو نوشتن!
شنبه 28 دیماه سال 1392 12:00
خسته شدم از تو نوشتن, کمی از خودم می نویسم... من دوستت دارم!
-
لباس مشکی چقدر به تو می آید...
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:58
لباس مشکی چقدر به تو می آید... کاش زودتر از این ها برایت می مردم...
-
گفته بودم لب تر کنی برایت می میرم!
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:57
گفته بودم لب تر کنی برایت می میرم! نه تا آن حد که لبانت با لبان دیگری تر شود!!!
-
دست تو اگر بود...
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:55
دست تو اگر بود... دست من در جیبم نبود!
-
مرا کجا صدقه کرده ای؟
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:54
مرا کجا صدقه کرده ای که مدام بلای بی تو بودن سرم می آید...
-
مرا کجا صدقه کرده ای؟
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:54
مرا کجا صدقه کرده ای که مدام بلای بی تو بودن سرم می آید...
-
ترس برای چه؟
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:53
برو! ترس از هیچ ندارم... برو!! ترس برای چه؟ وقتی می دانم یک روز تف می اندازی به روی تمام آن هایی که به خاطرشان من را از دست دادی...
-
نوشتن می توامد آدم را بکشد...
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:51
نوشتن می تواند آدم را بکشد... همیشه دارم از تو می نویسم...
-
برای هیچ کس فرقی نمی کند!!!
شنبه 28 دیماه سال 1392 11:49
هر کس جوانی اش را پای یک چیز گذاشت! عشق, ثروت, علم, خانواده و... و تمام این ها همواره زیر سایه حقیقتی, پنهان که در نهایت برای هیچ کس فرقی نمی کند!!!
-
لعنت به من!
یکشنبه 15 دیماه سال 1392 11:44
لعنت به من! که به خوابم آمدی... اما این قدر هول شدم که از خواب پریدم...
-
من زانوهایم را به آغوش کشیده بودم...
یکشنبه 15 دیماه سال 1392 11:43
من زانوهایم را به آغوش کشیده بودم... وقتی تو برای آغوش دیگری زانو زده بودی...
-
به خاطر تو...
یکشنبه 15 دیماه سال 1392 11:41
به خاطر تو هر کاری ممکن است از من سر بزند, حتی ممکن است در بند پایانی این شعر به مغزم شلیک کنم...
-
هی معشوقه ی من!
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:35
هنوز هم صدقه هایم به نیت سلامتی توست... هی معشوقه ی من! سلامتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-
اما...
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:32
آغوشت را دوست دارم اما... از دوباره بی پناه شدن می ترسم...
-
بی انصاف!!
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:31
لعنتی! دست کم بین شعرهای من دستش را نگیر!! بی انصاف, مردم دارند این شعرها را می خوانند...
-
یکی بود... دیگری هم بود...
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:29
از گذشته در گوشمان خوانده اند یکی بود... یکی نبود... همیشه برای بودن یکی, دیگری را حذف کرده اند. بیایید از این پس بگوییم یکی بود دیگری هم بود.........
-
عجب!
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:27
تو رگ شوخی ات با دیگران گل می کند... و من رگ غیرتم باد... عجب! نمی دانستم رگ ها هم قدرت انتخاب دارند!!!
-
چه کسی برای عشق ما شعر خواند؟؟؟؟؟
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:22
چه کسی برای ما شعر اتل متل خواند که پایت را به این راحتی, از زندگی ام ورچیدی...؟
-
دیدی؟!
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:20
یادت هست؟ روزی پرسیدی این جاده کجا می رود... و من سکوت کردم... دیدی؟! جاده جایی نرفت!! آن که رفت, تو بودی...
-
لبانت طعم سیگار می دهند...
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:18
لبانت طعم سیگار می دهند... و من خوب می دانم که تو هرگز سیگار نمی کشی... خدایا خیانت بدتر از این...
-
حکایت تلخی است...
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:16
حکایت تلخی است... مانده ام برای تو... رفته ای برای دیگری...
-
رد نفس های تو...
یکشنبه 24 آذرماه سال 1392 11:15
هوای مردن بیخ گوش من است... همان جایی که روزی رد نفس های تو بود...