ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام!
با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد.............

سرت را میان سینه ام بگذار...
گوش کن!
تاپ تاپ سقوطم را...!
دچار نوستالژی دردناکی شده ام این روزها...
تیر می کشم!!!
گاهی آنقدر از گریه پری که دیگر گریه جوابت نمی دهد!
آن زمان است که تمام لحظه هایت می شود بغض!!
نگاهت...نفس کشیدنت...سلامت...
نشستنت...ایستادنت...رفتنت...آمدنت...
بیداری و خوابیدنت...حتی خندیدنت می شود بغض!
بغضی که مدام بهانه می خواهد...
تلنگری برای شکستن...
برای هق هق!!!!!!!!!!!!!!

آغوش بعضی ها علم را زیر سوال می برد!
آنقدر آرامت می کند که هیچ مسکنی جایش را نمی گیرد...
در دیاری که تو آنجا باشی...
بودن آنجا کافیست...
آرزوهای دگر...
اوج بی انصافیست...!!!