خدایا خیلی دلتنگم...
در گلویم ابر کوچکی است که خیال بارش ندارد...
می شود مرا بغل کنی؟

آدمی که بی صدا قهر می کند...
می خواهد که بماند!
که دوباره بخواهد...
که دوباره خواسته شود...
وگرنه که رفتن را بلد است...

آشفتگی من از این نیست که تو به من دروغ گفته ای...
از این آشفته ام که دیگر نمی توانم تو را باور کنم...

این روزها عده ای یه جوری زیرآبی میرن که دلت می خواد بهشون بگی : من نگاه نمیکنم!
بیا بالا یه نفسی بکش لااقل خفه نشی!!!

گاهی به آدم هایی می رسی که با آن ها نقطه سر خط معنایی ندارد!
ناخودآگاه تمام دفتر هستی را پر می کنی از یادشان!
