گفتند عاشق شدن گناه است.
گناه اشک های مرا چه کسی به گردن می گیرد؟
گفتند هوس است.
اگر هوس است چگونه این همه مدت دور مانده ام؟
گفتند دیوانگی است...
دیوانه ی عالم منم!
دیگر چه؟
عشق دروغ است!!
بهانه ای است برای گریستن...
کاری به راست بودنش ندارم.
گفتند عشق بد است!
دوستش داشته باش...
دوستش خواهم داشت تا زمانی که فراموشش کنم خلاف یک عاشق.
گفتند عشق کثیف است پرهیز کن!!
پرهیز کردم نه از عشق...
پرهیز کردم از دیدن معشوق...
گفتند خاطره اش کن و از خاطرت حذف کن!
خاطره اش کردم اما در خاطرم ماند...
تو چه می فهمی از روزگارم...؟
از دلتنگی ام؟
گاهی به خدا التماس می کنم خوابت را ببینم...
می فهمی؟؟
فقط خوابت را.......

دیوانه ام می کند...!
فکر اینکه زنده زنده نیمی از من را از من جدا کنند!!
لطفا...
تا زنده ام بمان...
![]()
دستانش را بوسیدم!
با تمام احساسم...
گریستم و گفتم دنیای منی...
و در دل : مبادا خیانت...
چشمانش را از نگاهم دزدید و در دلش شاید خنده ای تلخ...
به همین سادگی!!!!!!!!!

این روزها به خودت نمی آیی و من التماس هایم را رو میکنم!
به همه می گویم چقدر از این که میان چشم هایم رژه می روی مات شده ام...
من همان روزها که اتفاق می افتادی ساکم را پر از باران می کردم...
چترم را جایی می گذاشتم که یادم نیاید و راه می افتادم...
یک من از آینه کم می کردم و می رفتم.
تو که نمی دانی؛
از همه چیز عکس می گیرم...
قاب می کنم روی بی کسی هایم تا قهقهه های تمام شده ام لا به لای یک کتاب پیدا شود.
باور نکن!!
ولی نمی دانم چراهایی که اعتراف می کنم متهمم کرده اند به لجبازی...
به بچگی هایی که اصلا یادم نمی آید...
انگشت هایشان آن قدر به من اشاره دارد که ناخن هایشان روی اعصابم خرد می شود.
تو حتی تناسخ این روزها را بلد نیستی...
دستت که رو می شود خودت را به هر راهی می زنی تا رد پایت گیجم کند.
من هنوز هم به تمام لحظه هایم چند روز آرامش بدهکارم.
تقصیر تو نیست!!
من خودم را به تو دادم و رفتم.......

این آخرین پاکت بود!
سیگاری نمانده برای کشیدن...
تو بمان!
من منت تو را می کشم و تو بودنت را بکش به رخ واژه هایم!!!

چه ساده لوحانه بال بال زدن هایت میان بازوانم را باور کرده بودم!
نمی دانستم...
تمرین پریدن به هوای دیگریست...
