یک وقت به سرت نزند نوشته هایم را بتکانی...
چرا که رسوا خواهم شد...!
و همه خواهند دید!!
لحظه لحظه تو را در میان واژه هایم...!!!

فراموش کردنت برایم مثل آب خوردن بود!
از همان آب هایی که می پرد توی گلو و سال ها سرفه می کنم...

رهگذر...
خطوط صورتت درهم شده اند!
نمایان می شوی از بی نهایت پنهان.
رهایم می کنی در میان این همه بی پناهی!!
و تنها می مانم و می نگرم بر رفتنت...

صدا می کنم تو را...
این جانی که می گویی؛
جانم را می گیرد!
نزن این حرف ها را!!
دل من جنبه ندارد...
موقعی که نیستی...
دمار از روزگارم در می آورد...

به سلامتی دلم...
که برای کسی دلتنگ شده که حتی...
روحش هم از این دلتنگیم خبر نداره...!
