دیوار احساس مرا همه کوتاه می پندارند...
اما چه می دانند!
در پس این دیوار کوتاه زمینش عمق فراوان دارد...!

یادم باشد بگویمت...
دیگر از آن لبخندها...
آن هم ناگهانی...
نثار چشم های بی قرارم نکنی...
دلم طاقت این همه عاشقی را ندارد...

وقتی حس می کنم جایی در این کره ی خاکی تو نفس می کشی و من از همان نفس هایت...
نفس می کشم!
تو باش!!
هوایت!
بویت!
برای زنده ماندنم کافی است...

حکایت من...
حکایت ماهی تنگ شکسته ای است که روی زمین دل دل می زند...
و حکایت تو...
حکایت پسرک شیطان تیرکمان به دستی که نفس های او را شماره می کند...

دیگر چه فرقی می کند زوج باشد یا فرد؟
تا اطلاع ثانوی هوا آلوده است و حق نداری از خانه ات بیرون بیایی!!
به همین سادگی همه چیز حل می شود!!!
این بی حوصلگی ها...
این خمیازه کشیدن ها...
و این سر دردها...
ربطی به خستگی از عشق و رابطه های جدید و قدیم ندارد!
تمامش به خاطر آلودگی هواست...
گاهی آنقدر سرگرم دنیای کوچکت هستی که فکر می کنم داری در مریخ زندگی می کنی!!!