بیا زمینی باشیم!
من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم!!
همین جا هم درخت سیبی هست...
فقط اگر تویی باشد...
که من جرات گناه داشته باشم...!!!
مواظب باش!
چشمانم دیگر حجاب قبل را ندارند و به هوای تو به هرجا سرک می کشند...
واژه های زردم خیس و عریانند...
پیچک نگاه من دزدانه تا پشت پنجره نگاهت بالا آمده!
نظاره گر چه هستی؟
باران که بگیرد تمام نگاهت را پیچک خواهد گرفت...!

اخم نکن بانو!
شکار می شوم میان کمند ابروهایت...
چشمانت از کدام جنگل نارون با خود آورده که این قدر سبز شده؟
ناز نکن بانو!!
طنازی لحظه های با تو بودن کافی است برای بی قراری دست هایم...
عسل می چکد از لب هایت وقتی جادو می کنی مرا با ادای جمله ی دوستت دارم...!!!

می گویند همیشه اولین بارها تا ابد در خاطر آدم ها می مانند.
اولین بار که در خاطرم مردی را یادم نمی آید ولی آخرین بارش خوب یادم هست؛
درست همین چند لحظه پیش بود...
هنگامی که قلم را بر کاغذی فشردم تا از دردهایم بنویسم اما باز هم مثل همیشه کاغذ بی گناه را مچاله کردم و به جای تو تقاص تمام زخم هایم را از او گرفتم...
تنها به جرم پناه دادن به اشک هایی که دوباره راه خانه شان را گم کرده بودند...!!!

می دانم!
دیگر برای من نیستی!!
اما..
دلی که با تو باشد این حرف ها را نمی فهمد...!!!

من زخم های روی قلبم را وصله می زنم...
و تو چسب های روی بینی ات را می کنی!
و هر دو ما از فردا...
انسان های دیگری خواهیم شد!!!

نمی دانم چرا منی که یک سوزن را در میان انبار کاه بارها یافته بودم...
نمی توانم هیچ راهی به سمت قلبت پیدا کنم؟!!
