چشماتو ببند...
آهای!
تو از لای انگشتات منو می بینی!!
گفتم محکم ببند.
حالا تا ۲۰ بشمارتا من قایم شم!
و تو شمردی...
تک تک ثانیه های تنهایی مرا.
الان پیدات می کنم.
صبر کن!!
و آن طرف تر چه بی محابا با دلبستگی های کودکانه ام تو را فریاد زدم:سک سک!
دیدی نتونستی پیدام کنی؟
تو: از اول!! از اول...
حالا نوبت توئه که پیدام کنی.
چشم می گذاشتم و لحظه ها رو با حس قشنگ به تو رسیدن در تمام ۲۰ ثانیه با خودم تکرار می کردم.
حالا سال هاست از ۲۰ ثانیه ی خوب کودکی ام گذشته و تو سال هاست بی من حس قشنگ رسیدن را فهمیده ای...
این بار که آمدی دستانت را روی قلبم بگذار تا بفهمی این دل با دیدن تو نمی تپد...
می لرزد!!!

ساکنان دریا بعد از مدتی صدای امواج دریا را نمی شنوند...
چه بد است قصه ی عادت!!!

نه می خواهم به بودنت عادت کنم نه به نبودنت...
فقط می خواهم میان این دو یک عمر عاشقی کنم!

دیشب ضیافت اشک هایم بود!
اما این بار به افتخار آمدنت مهمانی داده بودند...
مهمانشان اشک ها بودند!!
تو ندیدی مثل همیشه!
آخر هر بار دیدنت و حسرت نداشتنت داغ دلم را تازه تر می کند...!!!

نامه ام باید کوتاه باشد...
بی حرف از ابهام و آینه...
آری از نو برایت می نویسم...!
حالم خوب است اما تو باور نکن...!!!
