می نویسم دوستت دارم و قایمش می کنم...
تو به درد زندگی نمی خوری!
تو را باید نوشت و گذاشت وسط همان شعرها و قصه هایی که از آن ها آمده ای...!!!

گاهی وقت ها دلم فقط سنگینی نگاهت را می خواهد که زل بزنی به من و من به روی خودم نیاورم...

مرا به تختم ببندید...
سیگاری برایم روشن کنید...
و تنهایم بگذارید...
هر چقدر هم نالیدم و فریاد زدم به سراغم نیایید...
من دارم او را ترک می کنم...!!!

درد دارد امروز حرفی برای گفتن نداشته باشی با کسی که تمام حرف هایت را فقط به او می گفتی...!!!

دستانم شاید!
اما...
دلم به نوشتن نمی رود...؛
این کلمات به هم دوخته شده کجا...
احساسات من کجا...
این بار اما...
نخوانده مرا بفهم...!!!

تا عشق تو آمد... رفتی!
تا آمدم بگویم نرو... رفته بودی!!
تا خواستم فراموشت کنم... خود را فراموش کردم!!!
