درد من چشم هایی بود که به من اشک هدیه می داد و به دیگران چشمک...!
قد و شعورت به عشق من نمی رسید...
غرورم را زیر پا گذاشتی تا برسی!
بعد از رفتنش موهایم را از ته زدم...
مرا دیوانه می کرد خاطره ی دستانش...!
خودت باش!
کسی هم اگر خوشش نیامد نیامد...
اینجا مجسمه سازی نیست!!!
مرا دوست داشته باش!
اما تجربه ام نکن!!
برای آموختن ابزار مناسبی نیستم...
خیلی سخته که با بغض بنویسی؛
با خنده بخونه...
خدایا به آنان که ادعای عاشقی تو را دارند بیاموز که بزرگترین گناه شکستن دل آدمیان است!!!
نزدیک ترین آدم به تو کسی است که از دورترین فاصله هم دوستت داشته باشد!
دل من هرزه نبود!
تنها از بین این همه انسان زیرتک درخت سیبش او را آدم دیده بود...
لقمه بزرگ تر از دهانت بودم!
برای همین بود که مرا خرد می کردی تا اندازه شوم...