آدم تا این حد بی ملاحظه!
این صدمین شعر نیمه کاره از توست...
چند بار بگویم وقتی می نویسمت از خیالم تکان نخور؟!!
با من لج نکن بغض نفهم!
این که خودت را در گلویم قایم کنی چیزی را عوض نمی کند...
بالاخره یا اشک می شوی در چشمانم...
یا عقده در دلم...!!!
غریب است دوست داشتن و عجیب است دوست داشته شدن...
وقتی می دانیم کسی با جان و دلمان دوستمان دارد به بازی اش می گیریم...
هرچه او عاشق تر ما مغرورتر...
هرچه او دل نازک تر ما بی رحم تر!
راستی چرا این گونه است؟؟؟
دیگر پاک تر و زلال تر از آب که نداریم؟
یا روزی دستانشان را با تو خواهند شست...
یا تو را غرغره می کنند...
یا خانه ی پرش تو را خواهند نوشید.
آب هم که باشی روزی کثیف می شوی...
بگذار تمام شهرنشینان زخم زنند که همشهری نیستی.
ندای قریه نشینان مرهمی می شود وقتی تو را همولایتی می خوانند.
پیوند دریا و موج است عهدی که گرمای دستت میان موهایم نوشت.
قریه یا شهر...
هرکجا که باشی و من نباشم...
آن هنگام که باد می دود لای تار موهایم و می نشیند روی دستانت دریا موج می نوازد و موهایم با حجم دستان تو می رقصد.
وقتی تورفتی بازار دلم از رونق افتاد؛
و کاسبی چشمانم کساد شد.
وقتی تورفتی ضرب تمام سکه های حضورت هم در صفر ضرب شد و سال های عمرم یکی یکی به حراج رفت.
کاش می آمدی تا رونق بازار دل دوباره از سر گرفته شود و خنده ات دوباره روزی رسان قلبم باشد.