گویی هر کجا که می روم با من است...
سنگینی نگاهت را می گویم!
در سکوت مطلق کتابخانه...
در شلوغی خیابان ها...
در پشت شیشه ی مغازه ها...
در آینه...
حتی در خواب هایم!!
برمودای چشمانت مرا به غرق شدن می خواند!
وچشمان من نیز داوطلبانه به استقبال چنین مرگ شیرینی آمده اند.
من!
عاشق نیستم...
فقط گاهی حرف تو که می شود...
دلم مثل این که تب کند گرم و سرد می شود...
آب می شود...
تنگ می شود...
این که عشق نیست...
هست؟!؟!؟!
زخم زبان که می زنی مردانه بزن!
جانانه بزن!!
جایی بزنکه امید من را از برگشت دوباره ات ناامید کنی...
یا نزن!
یا کاری بزن...

پرسیدی کجایت درد می کند؟
بگو ببوسمش تا زود خوب شود!
و من عاجز از این که چگونه می شود محل دقیق خاطرات را به یک نفر نشان داد؟!!
آدم ها معمولا از یک طریق دلت را می شکنند!
از همان طریقی که...
خودت هیچ وقت انتظارش را نداری!!!