ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver
ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver

برمودای چشمانت مرا به غرق شدن می خواند!

گویی هر کجا که می روم با من است... 

سنگینی نگاهت را می گویم! 

در سکوت مطلق کتابخانه... 

در شلوغی خیابان ها... 

در پشت شیشه ی مغازه ها... 

در آینه... 

حتی در خواب هایم!! 

برمودای چشمانت مرا به غرق شدن می خواند! 

وچشمان من نیز داوطلبانه به استقبال چنین مرگ شیرینی آمده اند. 

 

 

من!عاشق نیستم...

من! 

عاشق نیستم... 

فقط گاهی حرف تو که می شود... 

دلم مثل این که تب کند گرم و سرد می شود... 

آب می شود... 

تنگ می شود... 

این که عشق نیست... 

هست؟!؟!؟! 

 

جانانه بزن!!

زخم زبان که می زنی مردانه بزن! 

جانانه بزن!! 

جایی بزنکه امید من را از برگشت دوباره ات ناامید کنی... 

یا نزن! 

یا کاری بزن... 

 

بگو ببوسمش تا زود خوب شود!

پرسیدی کجایت درد می کند؟ 

بگو ببوسمش تا زود خوب شود! 

و من عاجز از این که چگونه می شود محل دقیق خاطرات را به یک نفر نشان داد؟!! 

 

از همان طریقی که...

آدم ها معمولا از یک طریق دلت را می شکنند! 

از همان طریقی که... 

خودت هیچ وقت انتظارش را نداری!!! 

 

از خودم حساب می برم...

از خودم حساب می برم... 

پس حساب شده عمل می کنم... 

 

بهار با تابستان گرم گرفته...

بهار با تابستان گرم گرفت... 

تا رابطه سردش با زمستان را جبران کند... 

 

هرچه بیش تر!

هرچه بیش تر... 

کمتر حرف بزنیم... 

 

گره بخوریم...

گره نزنیم... 

گره بخوریم... 

 

لب به لبخند نمی زنم!!

وقتی عصبانی هستم... 

لب به لبخند نمی زنم...!