یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست...
از نقطه ای بترس که شیطانت کنند...!
آب طلب کرده همیشه مراد نیست...
گاهی بهانه ای است که قربانی ات کنند...!
گفت قول بده...
گفتم چه قولی؟
گفت که هر وقت یاد من افتادی بخندی...
رفت...
همه فکر کردند آن قدرها هم دوستش نداشتم که فقط خندیدم...
که همه اش خندیدم!

خیلی وقت ها به من می گفتند چرا می خندی؟
بگو ما هم بخندیم...
اما هرگز نگفتند چرا غصه می خوری؟؟
بگو ما هم بخوریم...
دیشب باز اس تو نرسید!
باید سیم کارتمو عوض کنم یا گوشیمو...
تو که هر روز به من اس میدی!!
مگه نه؟؟؟؟؟
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شب ها تا سپیده روز با ستاره ها باشم...
این روزها آب و هوای دلم آنقدر بارانی است...
که رخت های دلتنگی ام را فرصتی برای خشک شدن نیست!
باران که می بارد همه پرنده ها به دنبال سرپناهند اما عقاب برای اجتناب از خیس شدن بالاتر از ابرها پرواز می کند.
این دیدگاه است که تفاوت را خلق می کند!
حوا که بغض کند...
خدا هم اگر برایش سیب بیاورد باز چیزی جز آغوش آدم آرامش نمی کند...!!!
اینجا دیاری است که وقتی زانوهایت را از شدت تنهایی بغل گرفته ای...
به جای همدردی برایت پول خرد می ریزند...

از حالا به بعد دیگر بغض در چشمانم گیر می کند...
نگاهم در صدایم...
اشک در گلویم...
من که گفته بودم : آدم نمی شوم!