ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver
ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver

چشمانش را بست!

وقتی در آغوشم بود چشمانش را بست! 

نمی دانم از احساس زیاد بود یا خودش را در آغوش دیگری تصور می کرد... 

 

مرد که تو باشی...

مرد که تو باشی... 

زن بودن خوب است! 

از میان همه ی مذکرهای دنیا فقط کافی است پای تو در میان باشد!! 

نمی دانی برای تو خانم بودن چه کیفی دارد... 

 

باریدم و نوشتم...

با احتیاط بخوانید... 

سطح متن ها لغزنده است... 

بس که من سطر به سطر باریدم و نوشتم...!!! 

 

خیابان چقدر سیز شده...

خیابان چقدر سبز شده است... 

از آن روزی که مرا کاشت و با دیگری رفت...!!! 

 

این شب ها...

تمام این شب ها یکی یکی گوسفندهای شهرم را شمردم... 

جای من بودی تو هم خوابت نمی برد! 

اگر با هر گوسفند چهار گرگ می شمردی!!! 

 

گفت جبران می کنم!

گفت جبران می کنم! 

گفتم کدام را؟ 

عمر رفته را؟ روی شکسته را؟ 

دل مرده اما تپیده را؟ 

حالا من هیچ!! 

جواب این تار موهای سفید را می دهی؟ 

نگاهی به سرم کردو گفت : چه پیر شده ای! 

گفتم : جبران می کنی؟؟ 

گفت کدامش را؟؟؟! 

 

می دونم بنده من!!

یه وقتایی دلم می خواد سکوت کنم... 

انگاری توی این سکوت یک صدایی می شنوم... 

یک صدایی که میگه : می دونم بنده من! 

می دونم... 

 

به سلامتی غم!

به سلامتی غم که از همه بیشتر با ما موند! 

 

دلتنگم...

با مداد کودکی می نویسم دلتنگم... 

چون هیچ گاه کودکی دروغ نمی گوید...! 

 

کفش ها!!

چه دوستی پاکی دارند کفش ها! 

هر کدام که گم شدند آن یکی آواره اش می شود!!