عمیق فکر نمی کنی اما نفرت افکار انسان ها را تاریک و عمیق می کند.
مردعنکبوتی هم باشم درون دره ی افکارت بی چون وچرا سقوط خواهم کرد...

نمی دونم نیستی یا خودت رو به نبودن زدی.
نمی دونم هستم یا خودم رو به بودن زدم!
فقط بدون من به نبودنت و بودنم عادت کرده بودم.
امید بودنت من را به اینجا رساند...
به آرزوی نبودن!

می روم و بی آن که بدانی و بپرسی چرا برایم دست تکان می دهی.
بی انصافی است!
تو بگو...
این کجایش دوست داشتن است؟

خیلی وقته یه بغض غریب و یه درد عمیقی رو دلم سنگینی می کنه اما نمی دونم چرا هر وقت می خوام حرفی بزنم به جای زبون از چشمام جاری می شن.
تقصیر تو نیست!
من دلم را پیشت جا گذاشتم...

فرقی نمی کند در کدام مدار جغرافیایی گم شده باشم!
کافی است به سمت خانه شما برگردم...
چرا که خورشید هر روز از مشرق دستان تو طلوع می کند!!!
