توی این دنیا دو نابینا وجود دارد...
یکی تو که هیچ وقت دوست داشتنم را ندیدی...
یکی من که هیچ وقت کسی را به جز تو ندیدم...!

به سزبازهایت بگو از من دور شوند؛
خودم تسلیم خواهم شد!
اما یادت نرود...
من از اول هم میلی به بازی نداشتم...
این تو بودی که شوق دوباره بردن داشتی.
بیا آخرین مهره ی وجودم را هم بگیر!
من خیلی وقت است که مات انصافت شده ام!
ای روزگار بی رحم!!
فکر نکن اندوهگینم که در این شطرنج بازی را به حریفی قدر باختم!
مشکل آنجا بود که تو با سلاح بازی می کردی و من بی سلاح...

اینجا آنقدر هوا بارانی است که دیگرجایی برای باریدن چشم های من نیست!
گوش می سپارم و پر می شوم از باریدن بی آن که ببارم...

نمی دانم چرا این لحظات به سختی می گذرند.
درست همان لحظه ای که قرار است به دیدنم بیایی...
تمامی راه ها به انتهای بودن می رسند!

این روزها بیشتر دنبال عصایی می گردم که تنهایی ام را پر کند.
هم اکنون عشق تو برای من به اندازه ی دویدن یک آدم فلج دلنشین و دست نیافتنی است...
