وقتی هستی زندگی را با تمام تلخی هایش می گذرانم ولی چند وقتی است در نگاهت فقط یک عروسک شکسته هستم که نیاز به ترمیم دارد!
بیا فقط برای چند لحظه به چیزهای ساده خوب فکر کنیم!
به اتوبوسی که یک صندلی خالی دارد...
به بسته ی پستی که برای تو می رسد...
به یک تراول پنجاه هزار تومانی که روی زمین پیدا می کنی...
به کسی که دوستش داری و زنگ می زند...
حالا حالت چطور است؟!
ما سال ها در کنار هم زندگی کردیم بی آن که حرفی برای گفتن داشته باشیم!
فقط یک چیز تنها نقطه اتصالمان بود...
بازی ساده ای که دیگران به آن پانتومیم می گفتند!!!
می دانی چیست؟
من با احساسم روراست نیستم.
با افکارم روراست نیستم و چشم بسته ام رو به همه ی حس هایم...
همه شان را هدایت کردم به کوچه ی علی چپ!!!
تلویزیون می گوید: همه چیز با گفتمان حل می شود!
بیا کنار من بنشین...
دیگر لازم نیست نگران چیزی باشیم!!!
ببافی...
کوتاه کنی...
ببندی...
باز کنی...
آبشار گیسوانت را...
تو هم چنان زیباترین زن دنیا خواهی بود!!!
در کنارش که هستی دستش را گرفتن هنر نیست!
وقتی از روی تخت به اعماق دره سقوط می کند دستش را بگیر!!
در ضمن...
دستش را بگیر نه مچش را!!!
حافظ هنوز اصرار دارد خبر خوشی در راه است...
تو کجایی که هرچه می آیی نمی رسی؟!!

مانند یک سیگار که آتش می زند پمپ بنزینی را...
عطری شبیه عطر تو در یک روز بارانی...
کافی است برای سوختن من!

هر شب انتفاضه ی اشک است در فلسطین قلبم...
کشور دلم اشغالگرش را می خواهد...
