نگران نباش عشق من!
یارانه ام را به حسابم ریخته اند و من دیگر آن قدر ثروتمند شده ام که می توانم تو را تا هر کجا که بخواهی برسانم...
راستی...
هنوز هم اهل پیاده روی هستی؟!

چه کسی فکرش را می کرد تویی که در هر چه فکرش را بکنی اسراف می کردی...
امروز که زمان عشق ورزیدن رسیده , این گونه صرفه جو شوی!!!

می گویی که می روی و دیگر, گذرت هم اینجا نمی افتد!
کاش می دانستی یک مرد...
شاید از عشق بمیرد اما...
از پا نمی افتد!!!

آفرینش انسان , در سه روز کامل شد!
روز اول خلق شد...
روز دوم لبخند زد...
و روز سوم آموخت که , چگونه عاشق شود!!!

شب و روز درون سینه ات پیرمردی در تلاش است تا, مجسمه ای رویایی از قلبت بسازد...
عزیزکم, سنگ , سنگ است!
چه تندیسی زیبا باشد, چه صخره ای زمخت!!!

این روزها احساس می کنم پینوکیو هستم!
به همه می گویم که فراموشم شده ای و دماغم به اندازه ی فاصله ی نداشتنت دراز می شود و تاوان دروغ هایم را پس می دهد...

وقتی چشم هایت را بی انصافانه روی همه چیز بستی و با غرور گفتی : به سلامت!
تازه می فهمی باران امروز چشم هایت به خاطر بارانی شدن دیروز چشم های من بود!!!
مهربانی ات آنقدر بلند بود که هرچه رفتم به انتهایش نرسیدم.
معجون حرف هایت آنقدر شیرین بود که هر چه نوشیدم تمام نشد.
آخرش این شد که دلم را زدی!!

حرف های دلم را انبار می کنم...
این روزها هرچه را انبار کنی گران تر می شود...
