همیشه دلت را به آن چه که نیست خوش کن!
به سروهای بلند, به آب های زلال, به سایه پرچم های حفاظت از محیط زیست خوش کن!!!

هزار بار دیگر هم از شانه ای به شانه ی دیگر بغلطی...
این شب صبح نمی شود!
وقتی دلت گرفته باشد...
حسین پناهی

تمام خنده هایم را نذر کرده ام تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا...
عطر دست هایت, دلتنگی ام را به باد می سپارد...

پدربزرگم رد زخم های کهنه عشق را نشانم می داد و نصیحتم می کرد!
من به فرزندانم چه بگویم؟
با خاطراتی که هر روز از روز قبل تازه تر می شوند؟!!

من خون می گریم اما شادمانم که تو امیدواری به فردا و دست تکان می دهی برایم از روی پله های هواپیما!!!

جنین آرزوهایم زیر مشت های ظالمانه ی غرورت سقط شد...
نترس!
دیگر از تو باردار نمی شوم!!
غرورت نازایم کرد...
