شاعر نیستم!
از تنهایی آموختم احساسم را بنویسم...
چه بد...
چه تلخ و دردناک...
نوشتن آرامم می کند...

همیشه که حرف نمی شود...
من با سکوت رج به رج نگاه ریختم روی حرف هایش و دیگر هیچ.
می خواهم زمین را بغل کنم و با خودم ببرم و در کهکشان دیگری بگذارم؛
جاذبه اش کم شده!

متنفرم از خاطراتی که با یادآوریشان, لبخند تمسخر بر لبانم نقش می بندد و می گویم : چه ساده بودم من!

تو در هوای تمام شعرهایم جا مانده ای!
خودت را که می گیری از بیت هایم...
هوای جملاتم ابری می شود...
با من بمان تا پاییز شعرهایم با تو اردیبهشت شود...

می توانم دنیا را یک دستی فتح کنم!
به شرطی که دست دیگرم را تو گرفته باشی...

ترکت می کنم تا هر3 راحت شویم!!!
من!
تو!!
رقیبم!
من از قید تو...
او از قید من...
تو از قید خیانت!!!

تکیه داده ای به دیوار و می خندی...
انگار نه انگار که تو در عکسی و من آویزان این زندگی بی تو...!
