از زیر سنگ هم که شده پیدایم کن!
مدت هاست که تنهایی های من را دست های جستجو گری لمس نکرده اند...

این روزها فقط تو را می خواهم....
هی...!
فلانی به خودت نگیر!!
مرگ را می گویم...

حوالی من توقف ممنوع است...
سکوتم را بر هم نزن!
فقط برو...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شاید دیگر نباشم...
چه بودنی؟؟
وقتی شب کنار خودت می خوابی...
صبح در کنار او بیدار می شوی...

تو چمدان هایت را می بندی...
اثاثیه ات را در کارتن می گذاری و می روی تا فکر کنی خودت مالک زندگیت هستی!
وهیچ گاه نخواهی فهمید که هر قدمی که بر می داریم نقشه تقدیر بوده است!!!

هنوز هیچ علاجی برای تنهایی دستهایمان نیافته ایم!
چرا که یک عمر در مدرسه یادمان دادند که جاهای خالی را فقط می شود با کلمات مناسب پر کرد!!!

درخت هم که باشی من دارکوبی می شوم...
که هفتاد و سه بار در دقیقه تو را می بوسد...