تو با همه فرق داری!
ما در مقابل آفتاب خشک شده ایم اما...
من یقین دارم که خداوند خود در گل تو دمیده است!!!

عزیز دلم, تو هم این قلب را به زنجیر بکش, بسوزان و ویران کن!
من و اجدادم از زمان مغول ها تا به امروز...
به این جور چیزها عادت داریم!!!

نمی دانم چشمانت با من چه کرده اند که نه توان پیش آمدن دارم و نه توان فرار!
فکر می کنم تیر عشقت را به جای قلبم به کمرم زده ای!!!

این که کداممان عوض شده ایم اصلا مهم نیست!
لحظه ها درگذرند و این میان...
عشق است که یتیم مانده!!!

گاهی مرا یاد کن...
من همانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی...
آسمان را به زمین می دوختی...!

خدایا!
کمی بیا جلوتر...
می خوام در گوشت چیزی بگم!!
من بی اون دووم نمی آرم...
حتی تا صبح فردا...

چه دلنشین تر از این که مدام و بی بهانه صدایت کنم با علامت سوال...؟
و تو سر حوصله جوابم بدهی جانم!!

هوا را هر چقدر نفس بکشی باز هم برای کشیدنش بال بال می زنی...
مثل تو...
که هر چقدر که باشی باز باید باشی...
می فهمی چه می گویم؟!
بودنت مهم است...!!!
