-
دل اگر دل باشد...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:55
میان ماندن و نماندن تنها یک حرف ساده بود! از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد... آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد...!
-
غایب!!!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:52
این دردنوشت ها... نه دلنشین اند نه زیبا! این ها یک مشت حرف زخم خورده ی بغض دارند که نشانی دردناک از یک عشق ناکام دارند. و تنها مخاطبش... غایب!!!
-
اگر می ترسیدم...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:50
من از خودم هم بریده ام... تو مرا از رفتنت می ترسانی؟؟ اگر از رفتنت... می ترسیدم! هرگز نمی گفتم دوستت دارم!!!
-
هرچه تو بخواهی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:48
بخواب تا نگاهت کنم... و برای هر نفس تو بوسه ای بنشانم... به طعم... هرچه تو بخواهی...
-
به قولت وفا نکردی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:46
خدایا از تو دلگیرم! به قولت وفا نکردی... گفته بودی حق انتخاب دارم... پس چرا انتخابم را گناه اعلام کردی؟! خودکشی هم انتخاب من بود...
-
دستانت را خسته نکن!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:44
آنکه دستش را این طور محکم گرفته ای دیروز عاشق من بود... دستانت را خسته نکن! محکم یا آرام... فرداتو هم تنهایی...
-
فرقی ندارد...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:42
فرقی ندارد... سقفی بالای سرم باشد یا نه! وقتی چاردیواری دستانت مال من است...
-
جهنم!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:40
خودکشی بهشت است... وقتی زندگی برایت جهنم باشد...
-
تنها برای تو...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:39
چقدر رسیدنت را دوست می دارم... آغوشم در ازدحام سرد تنهایی... تنها برای تو هنوزگرم است...
-
بیا بگیرش...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:36
زندگی تلخ ترین خواب من است... خسته ام! خسته از این خواب بلند... ساز زندگی من این جوری می نوازد... آهای دخترک! دلبرک تو اینجاست!! بیا بگیرش...
-
باید فراموشت کنم!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:30
باید فراموشت کنم! چندی است تمرین می کنم... من می توانم!! می شود! آرام تلقین می کنم... حالم... نه! اصلا خوب نیست!! تا بعد مهم تر می شود... فکری برای این دل آرام غمگین می کنم... من می پذیرم رفته ای و برنمی گردی همین! خود را برای درک این صدبار تحسین می کنم!
-
می خوام که زنده باشه...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:27
خداحافظ نمی گم! آخه دلم باهاشه... من می میرم!! ولی اون... می خوام که زنده باشه...
-
نمک بر زخمم نپاش!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:25
نمک بر زخمم نپاش! یادت باشد... این نمک ها را از سر سفره ی دل من برداشتی...
-
هر جا که باشی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:24
هر جا که باشی... دوستت دارم!
-
تنهایی ات تنهاتر می شود...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 12:20
انسان ها تنهایی ات را پر نمی کنند... فقط خلوتت را می شکنند! هرچه انسان های اطرافت بیشتر باشند خلوتت آشفته تر و تنهایی ات تنهاتر می شود...
-
خدایا از تو معجزه می خواهم...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:58
خدایا از تو معجزه می خواهم... معجزه ای بزرگ در حد خدا بودنت... تو خود بهتر می دانی معجزه ای که اشک شوقم را جاری کند! ناامید نیستم خدا... دلتنگم!!!
-
این بار تو شعر بگو...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:55
بیا جایمان را عوض کنیم... شعرهای من عرضه نداشتند تو را عاشق کنند! این بار تو شعر بگو... تا من برایت عاشقی کنم!!!
-
لعنتی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:52
لعنتی... بند بند تنم باز می شد... وقتی از غریبه ها می شنیدم... که چطور بند بند لبانت را برایش باز می کردی...
-
هی راه آمدم با تو...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:49
هی راه آمدم با تو... هی هار شدی با من...
-
دست به صورتم نزن!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:47
دست به صورتم نزن! می ترسم بیفتد نقاب خندانی که به چهره دارم و سیل اشک هایم تو را با خود ببرد... و باز من بمانم و تنهایی...
-
من همانم!!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:42
من همانم! دختری که برای داشتنت تمام شب رابیدار می ماند... و با تویی که نیستی حرف می زد... دختری که زانو می زد لبه ی تختش... چشمانش را می بندد و تنها آرزویش را برای هزارمین بار به خدا یادآور می شود... و خدا هم مثل همیشه لبخند می زند... از اینکه تو آرزوی همیشگی من بودی...!
-
صدایت را نمی شنود...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:37
ای دلم ضجه نزن! صدایت را نمی شنود... در آغوش دیگری سرش گرم می شود... حتی به تو هم فکر نمی کند چه برسد به ضجه هایت...
-
غریبه وارد نشو!!!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:33
غریبه وارد نشو! سرپناهت جای دیگری است... دلم خرابه ای بیش نیست...
-
بترسید!!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:31
بترسید از آدم هایی که عاشق نیستند اما... عاشق کردن را خوب بلدند...!
-
بگویی : هیس!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:29
یعنی می شود روزی برسد که بیایی مرا در آغوش بگیری... بخواهم گله کنم... بگویی هیس! همه کابوس ها تمام شد...
-
این اشک ها بی دلیل نیست...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:26
گناه رفته در چششمم... خدا دارد فوت می کند... این اشک ها بی دلیل نیست...
-
من با تنهایی...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:23
من با تنهایی... او هم با چه تن هایی!
-
قیچی یادت نرود...
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:21
قیچی یادت نرود... می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور کنم...!
-
نمی خوای برگردی؟
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:19
هر صبحی که از راه می رسه به یاد اون نوازشایی که رو موهاش داشتی یکی از موهاش رو می کنه و تو گلدونی که براش هدیه خریدی می کاره. کم کم داره کچل میشه. یواش یواش داره گل تنهاییش در میاد... نمی خوای برگردی؟؟
-
کمی به من برس!
پنجشنبه 22 فروردینماه سال 1392 11:15
کمی به من برس! من از رسیدن تو حالم خوب می شود...