-
دو نابینا...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 12:11
توی این دنیا دو نابینا وجود دارد... یکی تو که هیچ وقت دوست داشتنم را ندیدی... یکی من که هیچ وقت کسی را به جز تو ندیدم...!
-
شطرنج!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 12:09
به سزبازهایت بگو از من دور شوند؛ خودم تسلیم خواهم شد! اما یادت نرود... من از اول هم میلی به بازی نداشتم... این تو بودی که شوق دوباره بردن داشتی. بیا آخرین مهره ی وجودم را هم بگیر! من خیلی وقت است که مات انصافت شده ام! ای روزگار بی رحم!! فکر نکن اند وهگینم که در این شطرنج بازی را به حریفی قدر باختم! مشکل آنجا بود که تو...
-
جز تو...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 12:02
سنگفرش های تنم جز تو هیچ حاکمی را به رسمیت نمی شناسند!
-
اینجا هوا بارانی است...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 12:01
اینجا آنقدر هوا بارانی است که دیگرجایی برای باریدن چشم های من نیست! گوش می سپارم و پر می شوم از باریدن بی آن که ببارم...
-
ترنج!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:59
و شهر خون به پا می شود! بدون بهانه ای به نام ترنج!!!
-
تمامی راه ها...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:58
نمی دانم چرا این لحظات به سختی می گذرند. درست همان لحظه ای که قرار است به دیدنم بیایی... تمامی راه ها به انتهای بودن می رسند!
-
می اندیشد؟؟؟
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:56
در تنهایی ام به این می اندیشم که... در تنهایی اش به من می اندیشد؟؟
-
دوست همه باش و معشوق یکی!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:55
دوست همه باش و معشوق یکی! مهرت را به همه هدیه کن و عشقت را به یکی...
-
ساده!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:53
ساده می آیی... ساده تر می روی...
-
تصور دلنشین...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:50
این روزها بیشتر دنبال عصایی می گردم که تنهایی ام را پر کند. هم اکنون عشق تو برای من به اندازه ی دویدن یک آدم فلج دلنشین و دست نیافتنی است...
-
تار تنگ!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:47
عمیق فکر نمی کنی اما نفرت افکار انسان ها را تاریک و عمیق می کند. مردعنکبوتی هم باشم درون دره ی افکارت بی چون وچرا سقوط خواهم کرد...
-
آرزوی نبودن!!!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:41
نمی دونم نیستی یا خودت رو به نبودن زدی. نمی دونم هستم یا خودم رو به بودن زدم! فقط بدون من به نبودنت و بودنم عادت کرده بودم. امید بودنت من را به اینجا رساند... به آرزوی نبودن!
-
حسرت!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:37
می دونی دارم چه می خورم؟ حسرت یک لحظه دیدن تو!
-
تو بگو...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:34
می روم و بی آن که بدانی و بپرسی چرا برایم دست تکان می دهی. بی انصافی است! تو بگو... این کجایش دوست داشتن است؟
-
من دلم را پیشت جا گذاشتم...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:28
خیلی وقته یه بغض غریب و یه درد عمیقی رو دلم سنگینی می کنه اما نمی دونم چرا هر وقت می خوام حرفی بزنم به جای زبون از چشمام جاری می شن. تقصیر تو نیست! من دلم را پیشت جا گذاشتم...
-
به سمت تو خیره می شوند...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:24
سال هاست آفتابگردان های احساسم به سمت تو خیره می شوند...
-
آغوشت!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:10
قانون جاذبه تبصره ای نانوشته دارد... آغوشت!
-
قیدم را نه!!!
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 11:01
دلم را بزن! اما قیدم را نه...!!
-
باد پریشان می شود...
سهشنبه 17 اردیبهشتماه سال 1392 10:58
موهایت را که جمع می کنی... باد پریشان می شود...
-
کافی است به سمت خانه شما برگردم...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 13:14
فرقی نمی کند در کدام مدار جغرافیایی گم شده باشم! کافی است به سمت خانه شما برگردم... چرا که خورشید هر روز از مشرق دستان تو طلوع می کند!!!
-
لک لک ها...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 13:07
شاید لک لک ها یک شب تو را برای پدر و مادرت آورده باشند! اما من یقین دارم که خداوند با دستان خودش تو را به من هدیه داده است!!!
-
سال تنهایی...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 13:05
سال های زیادی را پشت سر گذاشته ام که هر کدام نام یک حیوان را به یدک می کشیدند! اما فقط سال تنهایی تمام نمی شد. از هر حیوانی زبان نفهم تر بود!!!
-
شاهکار عاشقانه!!!
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 13:02
قلب آدم مثل گل می ماند! در طول زندگی شاید عده ای آن را به دست بگیرند اما... فقط یک نفر می تواند از آ یک شاهکار عاشقانه بسازد!!!
-
بلا تکلیفی!
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:57
از زمان مدرسه آموخته ام که به هر بلاتکلیفی می شود سروسامان داد الا... بلا تکلیفی!
-
تیزی نگاهت...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:55
رگ هوش و حواسم را زد تیزی نگاهت... و من عاشقت شدم!
-
تو این شانس را به من بخشیدی!
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:51
از وقتی که عاشق شدم فرصت بیشتری پیدا کردم برای این که پرواز کنم... فرصت بیشتری برای این که پرواز کنم و بعد زمین بخورم! و این عالی است... هر کسی شانس پرواز کردن و به زمین خوردن را ندارد... تو این شانس را به من بخشیدی!!!
-
به خودم رسیدم!!
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:48
هرگاه رد پای کسی را که آرامشم را گرفته بود دنبال کردم به خودم رسیدم!
-
مغناطیس حرف های تو...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:47
باید چند قدم دورتر از نیمه آبان پیاده می شدم! تا بتوانم این روزهای بهار را شعر ببافم!! اما مغناطیس حرف های تو مسیر رفتنم را از یادم برد! و من حوالی مبادا پیاده شدم!!!
-
تا پایان زندگی...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:44
هنگامی که آدم کسی یا چیزی را دوست دارد همیشه چیزی برای گفتن یا نوشتن به او پیدا می کند! تا پایان زندگی...
-
لبخند که می زنی...
دوشنبه 16 اردیبهشتماه سال 1392 12:42
لبخند که می زنی یوسفی می شوم که بی هیچ برادری در چال گونه ات گم می شوم...