به کلاغ ها بگویید : قصه ی من اینجا تمام شد!
یکی...
بود و نبود مرا با خود برد...!!!

دلم نگرفته از این که رفته ای...
دلگیرم از همه دوست داشتن هایی که گفتی ولی نداشته ای...

من زنم!
به همان اندازه از هوا سهم می برم که ریه های تو!!
درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی...
قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند...
تاسف بار است که باید لباس هایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم...!!!(سیمین دانشور)

پرنده از تو قفس به ماهی که تو تنگ بود نگاه کرد و با افسوس گفت: تو که سقف قفست شکسته...
چرا پرواز نمی کنی؟!

آرام باش هم وطن!
هیچ گرسنه ای باقی نمی ماند...
شک ندارم همین روزها همه سیر می شوند از زندگی...
