ای قطار!
راهت را بگیر و برو!!
نه کوه توان ریزش دارد نه ریز علی پیراهن اضافه!
روزگار روزگار دیگریست...
از جدایی مان برای هر کسی گفتم حق را به من داد!
اما...
این ها نمی دانند من حق را نمی خواهم!!
حق که برای من تو نمی شود...!
تا یادت می کنم باران می بارد...
نمی دانستم لمس خیالت هم وضو می خواهد!!!
در کشور من شاهی بود که برای سرگرمی خود بازی ساخت که دو نفر بر روی ترازو روند و هرکس که وزنش کمتر بود کشته شود!
از بخت بد من...
من و یارم رو به روی هم افتادیم!!
من برای این که یارم زنده بماند...ده روز غذا نخوردم!
روز مسابقه.....
یارم به پایش وزنه بسته بود.....!!!!!
کم سرمایه ای نیست داشتن آدم هایی که حالت را بپرسند!
از آن بهتر داشتن آدم هایی است که بتوانی در جواب احوالپرسی هایشان بگویی...
خوب نیستم...!!!!!