به پایان رسیده ام!
اما نقطه نمی گذارم!!
یک ویرگول می گذارم!!!
این هم امیدی است...
شاید برگردی...!

رفته ای...
و من هنوز به موریانه هایی فکر می کنم که آرام آرام گوشه های خیال مرا می جوند...
تا بی خیال نشدم برگرد...!

عجب روزگاریست نه؟
هر چه در وصف تو و ناجوانمردیت نوشتم...
معشوقه ات مپسندید و به اشتراک گذاشت...
بی آنکه بداند این حرف های دلی است که تو خونش کردی!
افسوس که نمی دانست این زخم کاری در جانم...
یادگار خنجر دروغ های توست!!!

شبگردی می کنم اما صدای نفس هایت را از پشت هیچ پنجره و دیواری نمی شنوم...
آسوده بخواب نازنینم!
شهر در امن و امان است!!
تنها خانه من است که در آتش می سوزد...
