ساده دلانه گمان می کردم تو را در پشت سر رها خواهم کرد!
در چمدانی که باز کردم تو بودی...
و پیراهنی که پوشیدم عطر تو را با خود داشت...
و تمام روزنامه های جهان عکس تو را چاپ کرده بودند!!
به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم!
هر عطری که خریدم تو مالک آن شدی...
پس کی؟
بگو کی از حضور تو رها شوم!
مسافر همیشه همسفر من!!!
این دفعه جوری نگات می کنم تا بفهمی نادیده گرفتن یعنی چی!
این دفعه جوری برات از آینده حرف می زنم که همه اش مجبور باشی سراغ خودت رو از من توی این آینده بگیری...
آره...
این دفعه جوری بلند بلند می خندم که اون لبخند صمیمی و معصومانه ی من از یادت بپره!!
شاید برای یه بار جای من و تو عوض شد و این دفعه تو اون کسی باشی که با خودش میگه : آخه چرا؟
مگه من چی کارش کردم؟

آن قدر تحسینت کردم که اعتماد به نفس کاذب گرفتی و گمان کردی سرتر از منی و ترکم کردی...
گفته بودم عادت دارم اطرافیانم را تحسین کنم...
فقط عادت بود!

می خواهمت!
ولی...
دوری...
خیلی دور!!
نه دستم به دستانت می رسد و نه چشمانم به نگاهت...
دست هایت به ضریح هشتم و قلبت پیش خدا...
بهترین ها را می خواهی برایم!
دعایت اجابت می شود!!
من تو را دارم...

قول بده که خواهی آمد...
اما هرگز نیا!
اگر بیایی همه چیز خراب می شود!!
دیگر نمی توانم این گونه با اشتیاق به دریا و جاده خیره شوم!
من خو کرده ام به این انتظار...
به این پرسه زدن ها در اسکله و ایستگاه!!
اگر بیایی من چشم به راه چه کسی بمانم؟