دفتر خاطرات می خواهم چه کار؟!
وقتی شب ها به این امید می خوابم که فردا...
امروز یادم نباشد...

دلم می سوزد...
دلم برای سه نقطه ها می سوزد...
که مجبورند بار همه ی حرف هایم را به دوش بکشند...
تمام قصه ها...
همه اشک ها...
تمام دلتنگی هام...
نا امیدی هام...
ببین...
دلخوری... باش!
عصبانی هستی... باش!!
قهری... باش!
هر چی می خوای باشی... باش!!
ولی حق نداری با من حرف نزنی... فهمیدی؟

چشمانم را باز می کنم و تو نیستی!
این بی رحمانه ترین اتفاق هر روز من است...

شک ندارم که جا مانده است...
قدری از احساست در سرزمین دلم...
و گرنه این گونه نتیجه نمی داد عاشقانه هایم...!