هوا سرد است...
ولی سرما نمی خورم!
کلاهی که عشقت بر سرم گذاشته تا گردنم را پوشانده...!

به چشم هایت بگو...
آنقدر برای دلم رجز نخوانند...
من اهل جنگ نیستم!
شاعرم!!
خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم شعری می نویسم!
آن وقت اگر توانستی...
مرا در آغوش نگیر...!!!

دارم به اجزای تشکیل دهنده ام تبدیل می شوم...
آب...
باد...
خاک...
و این آتش که تو به جانم انداخته ای...

روزی صدبار با هم خداحافظی می کردیم!
اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!!!

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم که بهانه نزدیک تر نشستنمان می شود!!
و من...
رو به روی تو می توانم تمام شعرهای نگفته ی دنیا را یک جا بگویم!!!

از حساب و کتاب بازار عشق هیچ گاه سر در نیاوردم و هنوز نمی دانم!
چگونه می شود هر بار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهکارت می شوم!!!

سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار!
دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید...
