ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver
ناجی زندگی؛ارمند

ناجی زندگی؛ارمند

Armand the life saver

هوا سرد است...

هوا سرد است... 

ولی سرما نمی خورم! 

کلاهی که عشقت بر سرم گذاشته تا گردنم را پوشانده...! 

 

به چشم هایت بگو...

به چشم هایت بگو... 

آنقدر برای دلم رجز نخوانند... 

من اهل جنگ نیستم! 

شاعرم!! 

خیلی که بخواهم گرد و خاک کنم شعری می نویسم! 

آن وقت اگر توانستی... 

مرا در آغوش نگیر...!!! 

 

فنجان چای تو می شوم!

فنجان چای تو می شوم! 

ببین چگونه قند در دلم آب می شود به شوق لبانت... 

 

تنهام گذاشتورفت

بگو...

بگو چه مخدری بود در بودنت؟ 

که این هنر نبودنت را درد می کشم! 

 

گفتی قیدت را بزنم!!

گفتی قیدت را بزنم! 

اما ندانستی دوست داشتن من از اول هم بی قید و بی شرط بود... 

 

آب... باد... خاک...

دارم به اجزای تشکیل دهنده ام تبدیل می شوم... 

آب... 

باد... 

خاک... 

و این آتش که تو به جانم انداخته ای... 

 

خداحافظی...

روزی صدبار با هم خداحافظی می کردیم! 

اما افسوس معنای خداحافظی را زمانی فهمیدم که تو را به خدا سپردم!!! 

 

من رو به روی تو...

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم که  بهانه نزدیک تر نشستنمان می شود!! 

و من... 

رو به روی تو می توانم تمام شعرهای نگفته ی دنیا را یک جا بگویم!!!  

 

 

چگونه می شود؟!

از حساب و کتاب بازار عشق هیچ گاه سر در نیاوردم و هنوز نمی دانم! 

چگونه می شود هر بار که تو بی دلیل ترکم می کنی من بدهکارت می شوم!!! 

 

تو یادت نمی آید...

سکوت و صبوری ام را به حساب ضعف و بی کسی ام نگذار! 

دلم به چیزهایی پای بند است که تو یادت نمی آید...