این همه نیمکت دو نفره را بیهوده در پارک ها چیده اند!
تو که جایی غیر از آغوش من نمی نشینی...!!!
به یاد نمی آورم چه شد؟
اما پروانه ندیده بودیم!
این قدر دلش ببگیرد که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند...

روحم می خواهد برود یک گوشه بنشیند...
پشتش را بکند به دنیا...
پاهایش را بغل کند و بگوید من دیگر بازی نمی کنم!

من می توانم...
من...
من هنوز و هم چنان هم می توانم خودم را به خودم ثابت کنم!
در این روزهای نورسیده و بهشتی اردی بهشت باز هم می توانم...

و شاید سال ها بعد بی تفاوت از کنار هم بگذریم...
و من در دلم بگویم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...!

به چشم هایت بگو نگاهم نکنند!
بگو وقتی خیره ات می شوم سزشان به کار خودشان باشد!!
نهکه فکر کنی خجالت می کشم!
هرگز...
حواسم نیست...
عاشقت می شوم!!!
