من به حرف هایت گوش دادم و تو آن قدر سبک شدی که ابرها را در آغوش گرفتی و دیگر نگاهت هم به پاهای در گل مانده ام نیفتاد!!!
چرا بودنت جور نمی شود؟
من که تمام پازل های تنهایی ام را درست چیده ام...!
نمی دانم کجای خوب این قصه ایستاده ای که از حواس لحظه هایم پرت نمی شوی...
خیلی وقت است که کات گفته ام!
ولی تو...
هم چنان برایم بازی می کنی!!!
راستش را بگو!
نکند تو همان این نیز هستی که همیشه می گذری...؟
همان لحظه ای که امید به زندگی قطع شود مرگ فرارسیده...
استاد تقدیر باش نه قربانی تقدیر!
در بازی زندگی اگر عوض نشویم تعویض می شویم...
پتروس کجایی؟
شکافی در چشمانم پیدا شده...
دیر برسی دلم را اشک برده!
سعی نکن متفاوت باشی...
فقط خوب باش!
این روزها خوب بودن به اندازه کافی متفاوته!!
داستان عجیبی است دستی که داس را برداشت...
همان دستی است که دانه را پاشید!!