سختی ها نمک زندگی است...
اما چرا کسی نفهمید نمک برای من که خاطراتم زخمی است شور نیست!
مزه ی درد می دهد...!
نمی دانم قدیم ها چرا چندین سال پشت دروازه های شهر می ماندند تا بتوانند دژی را فتح کنند...
ارتش محبت تو چگونه است که با یک یورش نگاهت قلعه ی نفوذ ناپذیر قلب مرا با خاک یکی کرد؟
کسی خاک انداز دارد؟!
او هنوز روسری آبی می پوشد!
و من سیگار فیلتر قرمز می کشم!!
چه شهرآورد بزرگی است!!!

زنبورها!
شما را به جان ملکه تان...
شما را به نظام سلتنطی تان سوگند می دهم...
این قدر نیش نزنید!
دخترک گلفروش بی گناه است...

التماس مال دیروز بود...
مال وقتی بود که ساده بودم...
امروز می خواهی بروی؟
هیس!!
فقط خداحافظ...

رویاهایم را به من بدهکاری!
مرا از شاهزادگی به آوارگی کشاندی!!
برگرد...
می خواهم مردانگی ات را نقض کنم!!!
