لیاقت می خواهد بودن در شعرهای دختری که با تمام عشقش نبودنت را اشک می ریزد...
تعجب نکن!
در بی لیاقتی تو شکی نیست!!
اینجا دلیل بودنت میان بغض هایم, دیوانگی خودم است!

چه از تو دورم کرده اند کلمات...
کاش جای این همه شعر فقط نوشته بودم: دوستت دارم...

آهسته فتح کرده ای با چشم هایت هر چه داشته ام را...
حالا تمام جهان من مستعمره ی توست!

کل دنیا را هم که داشته باشی...
باز هم دلت می خواهد بعضی وقت ها...
برای یک لحظه هم که شده همه ی دنیای یک نفر باشی...

خودم فراموشت کرده ام...
اما دلم...
گاهی سراغت را می گیرد!
دل است دیگر...
عقل که ندارد...

گاهی نویسنده ها زندانی اند.
باور نداری؟
سطور کاغذ, همان میله های زندانند اگر کاغذ را 90 درجه بچرخانی...
