وقتی در میان بازوانت اسیر می شوم...
حلقه های عشقت را تنگ تر کن!
که در این اسارت دوست داشتنی حتی به رهایی فکر هم نمی کنم!!!
همیشه در سختی ها به خودم می گفتم این نیز بگذرد...
هنوز هم می گویم, اما حال میدانم آن چه می گذرد عمر مناست نه سختی ها!!!

می نویسم از عشق, برای تویی که همیشه...
تنها مخاطب خاص دل نوشته های منی!
برای تو که بخوانی وبدانی دوست داشتنت در من بی انتهاست...

گریه کردن بی فایده است؛
حتی با این چشم های خیس, باز هم چشمم آب نمی خورد که رابطه ی ما مثل اول شود.
انگار که همه ی پل های پشت سر تو, یکی یکی روی سرمن خراب شدند...
صبر کن!
شب به پایان خواهد رسید و آن ها دوباره خورشید را نشانت خواهند داد.
من همیشه به کوه ها اعتماد داشتم!!!
