سیگارم چه زیبا کام می دهد...
او تا صبح پیراهن سفیدش را برایم می سوزاند و من از لبانش بوسه ها می گیرم...
چه لذتی می برم از این رفاقت بی منت!
او از جان مایه می گذارد و من از عمر...!!!

من حلزون وار زندگی می کنم...
خسته از امیدهای واهی, خسته از دوست داشتن های کذایی...
خسته از دل بستن به کسانی که از خون من و تبار من نیستند...
من خسته ام...
خسته از این که کرم شب تاب را فانوس دریایی بنامم!!
لبخند بزن...
برآمدگی گونه هایت توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند.
گاه قوسی کوچک ؛ می تواند معماری یک سازه را عوض کند!

آنقدر خیال بافتم که تمام کلاف های فکرم شدند یک لباس آرزو!
کاش اندازه ام باشد...
