نمی دانم...
شاید در زندگی قبلی ام کشاورز بوده باشم یا یک جنگجو, و شاید یک ماهیگیر!
اما مطمئنم از صدهزار سال پیش, عاشق تو بوده ام!!
مثل آخرین چوب کبریت...%2
زمانی از دویدن باز بایست.
لحظه ای چشمان منتظر مرا بنگر!
دمی, بازدمی...
آری نفس بکش, دنیایت قدراتاقت شده است؛
آن قدر که مرا دیده یا ندیده, در را در صورتم می بندی و کلید را چنان می چرخانی در قفل که گویی می خواهی فریادی از ته دل سر دهی: برو!
صندلی کنارت را نگاه کن؛
خالی بودنجای مرا فریاد می زند.
لختی این هیاهوی ساختگی را کنار بزن, شاید مرا دیدی....
دلتنگت هستم!
بیا وآتشم بزن, یا لیوانی آب به دستم بده, و یا خلاصم کن!!
از روی ساعت , 5 دقیقه است که رفته ای!
از روی قلبم, 5 سال!!
و از روی دلتنگی...
یک عمر!
من تورا می بخشم!!
و دروغ هایت را و بازی هایت را...
اما خودم را هرگز نمی بخشم!
به خاطر ثانیه هایی که هدر کردم تا به تو لبخند بزنم و به روی خودم نیاورم!!!

به من مجوز چاپ نمی دهند...
می گویند داستانی که نوشته ای قابل باور نیست!
اما من فقط خاطراتم را نوشته ام!!!
