مشکل از او نبود!
از من بود, با کسی حرف می زدم که سمعک هایش را پیش دیگری جا گذاشته بود...

رفتن راحت است...
فقط باید چند قدم برداشت و دور شد!
ولی برای فراموش کردن...
باید چند قرن بگذرد!!!
ولی باز هم ممکن است یک عطر, تمام خاطرات را زنده کند!!!

نیامدی!
اما هنوز فانوس آرزوهایم آویزانند از سقف آسمان پر از راز وجودت.
می دانی این دل دوحرفی من خیلی حرف ها دارد با دل آسمانی تو!!!!

چهارده سال دیرتر یا چهارصد هزار سال!
چه تفاوتی می کند عزیز دلم؟
من به چشم های خود دیدم که گاهی هیچ قطاری به مقصد نمی رسد!

هر روز مرا از زیر قرآنی رد می کند که با آن, عموهایم را به خط مقدم جبهه می فرستاد!
و بعد از این همه سال او تنها کسی است که می داند, خط مقدم جبهه نسل ما درست از چهارچوب در آغاز میشود!!!!
