من که قرار نبود بگویم؛
دوستت دارم!
امان از این چشم ها, این چشم های دهن لق بی آبرو!!!
دود می کنم نامت...
یادت...
صدایت را در یک کام, مابقی اش را....؟
در تنهایی ام, چه کامی می دهد جای خالی ات...!!!
با یک چمدان که سفر کنی...
تمام دنیا خانه تو خواهد بود!
و نقطه اشتراکت با شهرها فقط همان یک چمدان خالی است!

آمدی, درختان شکوفه کردند!
لبخند زدی, بهار شد!!
بگو دوستم داری...
بگذار دنیا بهشت شود!
داستان از آن جا شروع شد که تو اسم تمام هرزگی هایت را آزادی گذاشتی...
و من از آن جا بی غیرت شدم که فکر می کردم به تمدن رسیدم...