دنیا هر چقدر هم که کوچک باشد...
تو از من دور شده ای...
و این تمام واقعیت هاست!!!

امشب می خواهم تا خود صبح به یاد غم های گذشته ام اشک بریزم...
گذشته ام برای دیدنت به امروز تبدیل شد!
به دست بی رحم ترین دختر دنیا...
این دختر دنیا و آرزوهایم را از من گرفت و بخت مرا لباس سیاه پوشاند تا به آرزوهای پلیدش برسد!!
نفهمید حس من دروغین نبود...!!!

تو همه ی هستی من !
هستی من !!
تو همه زندگی من هستی...
کاشکی شعر مرا می خواندی.................!

گاهی خدا آنقدر صدایت را دوست دارد که سکوت می کند!
تا تو بارها بگویی:خدای من........

من ساعتم را با چشم های تو تنظیم می کنم!
اخم که می کنی...
دقایقی از نیمه شب گذشته است!!!

ثانیه ها...
روزها...
ماه ها...
حقیرتر از آنند که بهانه ای برای از یاد بردنت باشند...!

حرف هایی هست که تو نمی دانی!
حرف هایی که گفتم و نشنیدی...
یا شاید نخواستی بشنوی!!
شاید اگر صبر می کردی حالا این همه از من دور نبودی...
دور رفتی تا راحت باشی؟
یا رفتی تا این پا و آن پا شدنت و اشک هایت را برای خداحافظی نبینم...؟!

کاش آن لحظه ای که یکی ازت می پرسه چطوری؟
و تو جواب می دهی خوبم!
کسی باشه محکم بغلت کند و آرام در گوشت بگوید:می دونم خوب نیستی.........
