گاهی یاد تو چنان لبخندی مرموز بر لبانم می نشاند که اطرافیان در حسرت این دل خوش من می مانند!
و در تقلا تا بتوانند این لبخند مرموز من را تحلیل کنند...
اما به آن ها نخواهم گفت که یاد تو من را دلشاد می کند...
تا چشمان حریص و تنگ نظر آنان شورشورانه باعث از بین نرفتن این سرخوشی نشود!
اگر آن ها بدانند که فقط یاد تو...فقط یاد تو...
فقط یاد تو من را به این اغمایی از خوشی می برد...
حتما خواهند گفت : اگر او را ببینی چقدر دیدنی تر خواهی شد!
من چطور متشکر نباشم از تو که سرمنشا همه ی این خوش شدن هایی...؟!!!

چه حریصانه مرا بوسیدی... و چه وحشیانه رختم را دریدی...
و من چه عاشقانه دست بر هوس هایت کشیدم...
اما کاش می فهمیدی که زن تا عاشق نباشد...
نمی بوسد...نمی بوید...
و تسلیم نمی کند رویاهای عریانش را...!

خاطرات لخته شده در آخرین عکس سی تی اسکنم به خوبی دیده می شود!
دکتر ها زنده بودنم را معجزه می دانند!!
قرار است جراحی کنند تمام بودن هایت را...
و خالی ام کنند مرا از تو!
بی شک برای جراحی خاطراتم رضایت می دهم...
تا تویی نباشد که خاطرم را بیازارد...!!!

هر چقدرم شیشه عینک کثیف باشه و تار ببینم مهم نیست!
تو مبهم و ناواضح هم زیبایی گلم....!

سفرم شروع می شود روی ریل ها با یک فکرمسموم که می تواند لولای هرچه در را از جا در بیاورد!
من خوبم اما گاهی یاد تو همراه یک بغض مهمان ناخوانده ای می شود برایم...
می دانم که ریل ها هیچ وقت به هم نمی رسند!!
پس من این طرف به راهم ادامه می دهم و تو هم...
چنین است که عشقی حقیقی می شود عشقمان!
از همان نوعی که اجازه می دهد هر کس راه خودش را برود...!!!

رفته ای و من هر روز تکه چوبی به دست می گیرم و خاطراتمان را زیر و رو می کنم تا آتش عشقت در قلبم شعله ور تر شود!
به یاد داشته باش که منتظرت هستم ؛
تا قلبم خاکستر نشده...
قبل از هجوم باد فراموشی برگرد...!

امروز زنگ دوم سر کلاس غرور!
به خاطر رفتار بچگانه ی هر دویمان تنبیه شدم...
و صد بار خجالت کشیدم؛
فقط رنگ کردنشان با تو!

میشه هی بهم نگی به دردت نمی خورم؟
باور کن دارم با نهایت احتیاط راه میرم که به دردت نخورم!
