دغدغه های مرا پایانی نیست!
هرچه اشک گفتم و لبخند نوشتم...
خواندی و تصور کردی شعری دیگر است!!!

آدم ها بازی کردن را دوست دارند!
حالا دست ماست که همبازیشان باشیم یا اسباب بازیشان...

اسکناسو دادم به راننده تاکسی...
گفت: یه نفری؟
گفتم : خیلی وقته............

این که دوستت دارم هایم را از هر طریقی به گوشت می رسانم...
و این که مطمئنی کسی که نمی شناسی اش جایی در دنیا بی وقفه حواسش به تو هست...
یعنی ناراحتی ات عذابم می دهد!
لبخند بزن و مثل سابق بدرخش!!!

شب های اینجا آنقدر دلگیر است که سوت قطارهای نیمه شب...
هر آدمی را وسوسه می کند که برود و هیچ وقت باز نگردد!!!

هی گم میشی و بعدش یهو پیدا میشی...
منو می رنجونی...
بگذریم!
واسه این حرف ها اینجا نیستم!!
فقط می خوام بگم عزیز دلم هر کاری هم کنی...
بالا بری و پایین بیای...
آخر آخرش ور دل خودمی...!!!
