درختان به من آموختند...
پای بندی هر کس به اندازه ریشه اوست...
به هر درختی نمی توان تکیه کرد...!!!
گاهی پروانه ها هم اشتباهی عاشق می شوند!
به جای شمع گرد چراغ بی احساس خیابان می چرخند...

مترسک را دار زدند!
به جرم دوستی با پرنده که مبادا تاراج مزرعه را به بوسه ای فروخته باشد...
اینجا قحطی عاطفه هاست!!!

بعضی ها رو باید توی جوب شست تا لجن ها خوشحال بشن و بفهمن کثیف تر از خودشان هم هست...

تو هم تلخ بودی... تلخ!
درست مثل قطره های فلج اطفالی که در کودکی به خوردم می دادند!!
غافل از اینکه این بار تلخی تو دلم را فلج کرد...
دیگر نه اشک هایم را خواهی دید نه التماس هایم را!
و نه احساسات این دل لعنتی را!!
به جای آن احساسی که کشتی درختی از غرور کاشتم...
گاهی تاوان شیر بودن حبس کردن خود در قفس است!
اما شغالان در شهر آزادانه می گردند و ادعای گرگی هم می کنند...
این روزها دلم اصرار دارد فریاد بزند...
اما من جلوی دهانش را می گیرم وقتی می دانم کسی تمایلی به شنیدن صدایش ندارد!
این روزها من خدای سکوت شده ام!!
خفقان گرفته ام تا آرامش اهالی دنیا خط خطی نشود...!!!
روزمرگم در آخرین نفسم...
فقط یک چیز به تو خواهم گفت!
اون طوری نه!!
این طوری میرن...
به جهنم که نیستی!
مگر مغول ها یک قرن تمام حمله نکردند؟
مگر نگذشت؟
نبودن تو هم می گذرد...