-
از آن روزها.....
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:17
امروز از آن روزهاست که دوست داشتم باشی صبح بیدار شوم و چشمان ِ مست ِ خوابت را ببینم لبخند بزنم...خودم را کش بدهم گلوله شوی در آغوشم ،سرت روی سینه ام باشد موهایت را نفس بکشم دستهایم را دورت حلقه کنم، دلم نیاید جدا شوم امروز را استعلاجی رد کنم، پیشت بمانم امروز از آن روزهاست...
-
تو را فروختم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:12
امروز تو را فروختم به بهای چشمانی که نگاهش شبیه برق نگاه تو بود!!!
-
فاصله نداری!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:10
تو با من آنقدرها هم که فکر میکنی فاصله نداری! کافی است چشم هایم را ببندم... نفسی عمیق بکشم تا... تمام خاطراتت دوباره زنده شوند!!!
-
مزار برگ های پاییزی....
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:06
از مزار برگ های پاییزی بی تفاوت عبور نکن! چرا که هنوز هم خاطرات سبز بهار بر تن یکایکشان نقش بسته است!!!
-
عشق هیچ گاه نمی میرد!!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:04
عشق هیچ گاه نمی میرد! تنها از لبخند به اشک... از اشک به خاطره... و از خاطره به لبخند تغییر ماهیت می دهد!!!
-
به خاطر داشته باش!!!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 22:00
پاییز فصل عاشقانه هاست... فقط به خاطر داشته باش... هر زخمی بهبود می یابد جز زخمی که بر قلبی نهاده باشی!!!
-
دست خالی...!!!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 21:38
وقتی حال سیاهی هم از کدر بودن چشمان تو به هم می خورد... من چرا اصرار کنم به نجابت دستان خون آلودت؟ نجابت دستانی که قاتل طفل بی گناه من است... افسوس که دستانم پر از خالی است! افسوس...!!!
-
تولد یک پروانه!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 21:34
انتظار زرد...انتظار آبی...انتظار صورتی... طعم تلخ انتظاری که می ترسی به وصال رسیدنی نباشد! تند و تند رنگ می زنم جای خالی ات را... رنگ ها دوره ام می کنند و به هم می تنند... جای خالی تو رنگین کمانی می شود ۲۴ رنگ... خنده ام می گیرد!! حالا دیگر ملالی نیست دوری ات حتی اگر منتظر همیشگی هم باشم!!! این پیله ها ی رنگی بی شک...
-
راحت شد!!!
شنبه 15 مهرماه سال 1391 21:27
کشور من همان جایی است که... بعد مرگ هر آدمی می گویند:راحت شد!!!
-
در انتظار...
شنبه 15 مهرماه سال 1391 21:23
شب است و ستارگان در فراسوی آسمان به دلربایی مشغولند! به ناگاه سایه ات را پشت پنجره ی اتاقم می بینم... پنجره را می گشایم ولی چیزی جز سیاهی بی کران شب عایدم نمی شود!! تو رفته ای اما عطر خاطراتت در خانه ی کوچک قلبم جاری است و نگاه جادویی ات در پس قاب عکس آویخته بر اتاقم نوازشگر لحظه های سرد و بی کسی ام است... هر وقت که...
-
پای کسی در میان است...!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 23:21
کاش می توانستی درک کنی عزیز من... کاش می توانستی بفهمی که مشکلات ذهن مغشوش من بسیار جدی تر از پای کسی دیگر در میان بودن است!!! من به این چیزها حتی فکر هم نمی کنم! اما تو... کاش می توانستی بفهمی...!!!
-
حسادت میکنم...
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 23:09
تو چای می نوشی غافل از اینکه کسی اینجاست که به فنجان درون دست هایت هم حسادت می کند...!!!
-
چسب زخم!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 23:01
مهربانی و دلجویی هایت به کنار اما عزیز من... یک قلب شکسته با چسب زخم خوب نمی شود!!!
-
حساسیت فصلی!!!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:58
تو هم چیزی شبیه حساسیت های فصلی شده ای! هر چند وقت یک بار می آیی همه چیز را زیر و رو می کنی و... می روی تا سال بعد!!!
-
سوژه اخبار!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:54
جنگ میان چشم هایت و قلب من روزی به صلح می انجامد! و فقط ویرانی های احساس این شاعر چند روزی سوژه اخبار خواهد شد!!!
-
به همین سادگی...
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:49
از خداحافظی های اشک و کاسه آب و دلتنگی دیر زمانی است که گذشته!! امروز تو با دیگری می روی و همه چیز تمام می شود... به همین سادگی!!!
-
همه چی آرومه؟!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:29
روزها همه چیز آرام است! شب ها صدای همسایه مان تا هفت خانه آن طرف تر هم می رود! تا همه قدر عشق و آرامش را بهتر بدانند!
-
مهم نیست!!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:26
با غصه خوردن مشکلاتت کمتر نخواهند داشت! فقط این گونه تو آن ها را دو برابر خواهی کرد! کمی لبخند بزن و بگو:مهم نیست!درست می شود!!!
-
گرمای عشقمان!!!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:21
این روزها گرمای عشقمان آن قدر زیاد شده که حدس می زنم به زودی... سرم را زیر آب بکنی!!!
-
مرا شاعر کرد!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:18
این مشغله های روزمره... این دردها...لبخندها...اشک ها... و این دوستت دارم های از صمیم قلب شاید برای تو هیچ سودی نداشت اما... مرا این گونه شاعر کرد!!!
-
طراوت چشم های تو!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:14
هنوز هم می شود در بیابان قدم زد و با طراوت چشم های تو دریا را به خاطر آورد!
-
رسم روزگار!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:11
این رسم روزگار است عزیز دلم! پیش از هر ساختن باید ویران کرد!! و چه سعادتی است که آینده زندگی ات را روی ویرانه های قلب من بنا کرده ای!!!
-
مخاطب خاص!!!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:07
مخاطب خاص من شما هستید! چرا که من هرچه برای او نوشتم... خواند و خندید و باور نکرد!!!
-
دووووور بمان!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:05
دووووور بمان! نزدیکی هیچ سودی ندارد!! فقط... معمولا همه چیز را خراب می کند!!!
-
سیلاب حوادث!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:03
معجزه با تو عینیت می پذیرد! هیچ کس را ندیده ام که بتواند به این راحتی از میان سیلاب حوادث رد شود!!!
-
یادت هست؟!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 22:01
جنگل یادت هست و این که می گفتی به اندازه تمام درخت هایش دوستم داری؟ حالا می فهمم چرا بعد از رفتنت خبری از تو نشد! تمام درخت هایش را قطع کردند تا ویلا بسازند!!!
-
عالی...
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 21:58
حال و احوالمان عالی است! هر روز گاومان می زاید اما... مرغ مان تخم نمی گذارد!!!
-
زمین لرزه ها.......................
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 21:56
این زمین لرزه ها علتش هرچه می خواهد باشد... و حتی زمانش و یا شدتش! می آیند و می روند اما... جای زخم هایش تا ابد بر قلب هایمان خواهد ماند!
-
با یک تلنگر کوچک!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 21:53
درونم غوغاست... ساده می شکنم... با یک تلنگر کوچک! این گونه نبودم... شدم!
-
بوی رفتن...!
سهشنبه 11 مهرماه سال 1391 21:52
دهان که به سخن باز کرد بوی رفتن را احساس کردم! و من چه کودکانه فکر می کردم با آدامس نعنایی می شود سرنوشت را تغییر داد...