امشب که یاد من نیستی بگذار برایت ترانه ای بخوانم از آدمکی برفی که در حسرتت آب شد و تو چشم هایش خیسش را...
به آستین پیراهنت دوختی!!!
نترس...
اگر هم بخواهم از این دیوانه تر نمی شوم!
گفته بودم بی تو سخت می گذرد بی انصاف...
حرفم را پس می گیرم...
بی تو انگاراصلا نمی گذرد...!!!
خدایا...
غم خورده ام به مقدار کافی...
ممنون!
میل ندارم دیگر...
می شود یک استکان مرگ برایم بریزی؟!
برایت دعا می کنم هربار که پرنده ای را می بینم...
هربار که مردم بی تفاوت از کنارم می گذرند...
و هربار که نفس می کشم برایت دعا می کنم...
تا به آن چه می خواهی برسی!!!
وقتی که گرمای نگاه تو نیست, این می شود حال و روز من و زمستان : سرماخوردگی های پی درپی...
تب و لرزهای بی پایان!!!
از تو اثری نیست.
این نامه را برای خودم می نویسم!
چرا که خوب می دانم...
به زودی برگشت خواهد خورد!!!

پنجره را باز کردم تا هوای غربتم تازه شود.
اتاقم از حشراتی پر شد, که دور قلمم می گشتند!!!
